هفته کتاب و کتاب خوانی

کتاب، بهترین رابط میان گذشته و حال، و تنها مونس انسان های اندیشمند است. کتاب، حتی در روزگار پیشرفت های چشم گیر بشر در عرصه های دانش و نوآوری نیز، نه تنها اهمیت خود را از دست نداده، که جلوه های گسترده تر، تازه تر و پایدارتری یافته است. بی گمان آنان که گام های بلندی در وادی پیشرفت های گوناگون برداشته اند، هرگز با کتاب و کتاب خوانی بیگانه نبوده اند، بلکه مطالعه را، عنصر اصلی و ضروری در زندگی خود می دانسته اند. هفته کتاب و کتاب خوانی مبارک /  محمد مهدیزاده مود

چکیدهٔ داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه

سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گرسیوز با کیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. چون سیاوش از زابلستان به کاخ پدر بازآمد، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاووس، شیفته سیاوش شد چنان که در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ سیاوش نپذیرفت. روز دیگر، سودابه نزد شهریار رفت و از وی دستوری خواست که سیاوش را به شبستان بفرستند تا وی از میان دختران همسری برای خود برگزیند. سیاوش، به ناچار به شبستان رفت. در بار سوم، سودابه، سیاوش را به نزد خویش فراخواند اما سیاوش برآشفت و به تلخی از آنجا برخاست. سودابه، کاووس را باخبر کرد و سیاوش را متهم ساخت. کاووس، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکشد اما در آزمایش، شاه نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن بوی شراب یافت و در دست و بر سیاوش، بوی گلاب به مشامش رسید؛ و دانست که سودابه به ناراستی سخن گفته است و پسرش بی‌گناه است. خواست که سودابه را بکشد، از شاه هاماوران اندیشه کرد که به کین‌خواهی برخیزد؛ پس به سخن موبدان، آتشی برپا کرد که گناهکار را از بی‌گناه جدا سازد؛ سیاوش در این آتش رفت. سیاوش، این آزمایش را پذیرفت؛ و روز دیگر در آتشی که کاووس آماده کرده بود، با اسب شبرنگ خویش که بهزاد نام داشت، وارد شد و تندرست از آن بیرون آمد. چون شاه خواست سودابه را بکشد، سیاوش میانجیگری کرد و او را از این کار مانع شد. بعد از مدتی سپاه افراسیاب به سرحداد ایران حمله کرد شاه که در اندیشه رهایی از سیاوش بود و از سوی سودابه در آرزوی انتقام از او بود پس از درخواست سیاوش برای سپه سالاری لشکر شاه سریعا پذیرفت و او را همراه دیگر بزرگان مانند رستم دستان راهی نبرد با افراسیاب نمود.  /  محمد پسکوهی.

اشعار ناب و عاشقانه سعدی

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود  /   عبدالهادی ریگی

احمد شاملو


و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ...  شاملو

 

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود... شاملو

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم شاملو

 

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک... شاملو

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ، ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ..  /   حسین شاه بخش

آثار سعدی

ابومحمّد مُصلِح‌الدین بن عبدالله نامور به سعدی شیرازی و مشرف‌الدین (زادهٔ ۵۸۵ یا حدود ۶۰۶ هـ.ق.، برابر با حدود ۵۸۹ خورشیدی و ۱۲۱۰ میلادی[۱] در شیراز، ایران - درگذشتهٔ حدود ۶۹۱ هـ.ق.، برابر با حدود ۶۷۰ یا ۶۷۱ خورشیدی و ۱۲۹۱ یا ۱۲۹۲ میلادی[۱]) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی نامدار ایرانی است.
آوازهٔ او بیشتر به‌خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست.
از سعدی آثار بسیاری به نظم و نثر برجای مانده‌است:

بوستان: منظومه‌ای‌ست حاوی حکایات اخلاقی.
گلستان: به نثر مسجع.
دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.
مواعظ: کتابی است چون دیوان اشعار.
صاحبیه: مجموعهٔ چند قطعهٔ فارسی و عربی است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب‌دیوان جوینی، وزیر اتابکان، سروده‌است.
قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود ۷۰۰ بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.
مراثی سعدی: قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفهٔ عباسی، المستعصم بالله، سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به‌خاطر قتل خلیفهٔ عباسی نکوهش کرده‌است. سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.
مفردات سعدی: مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.
رسائل نثر:
کتاب نصیحةالملوک
رساله در عقل و عشق
الجواب
در تربیت یکی از ملوک گوید
مجالس پنجگانه
هزلیات سعدی

از میان چاپ‌های انتقادی آثار سعدی، دو تصحیح محمدعلی فروغی و غلامحسین یوسفی از بقیه معروف‌ترند. /  محمد مهدیزاده

سعدی بلوچستان

مولوی عبدالله روانبد یک استاد کامل و شاعر علم و عروض بود ودر قضاوت های شرعی اش اعتبار داشت.

او در ماه شعبان ۱۳۴۵هق در روستای باهو کلات چابهار بلوچستان به دنیا آمد. در سن پنج سالگی نزد پدرش حاج محمد یحیی روخوانی قرآن را شروع کرد و پس از یک سال آموزش قرآن مجید را به اتمام رساند. تحصیلات دینی را علاوه بر فراگیری از پدر، چند کتاب را نزد مولوی تاج محمد و مولوی محمد عمر در کراچی فرا گرفت. در سال ۱۳۷۱هق برای دریافت مدرک مولوی و کسب علم بیشتر در مدرسه دینی "مظهرالعلوم" کراچی ثبت نام نمود و از محضر اساتید مثل مولانا علی محمد سندی، علامه اقبال لاهوری، مولانا قاری رعایت الله، مولانا غلام مصطفی سندهی، مولانا شیخ الحدیث علامه حافظ فضل احمد و مولانا عبدالحلیم تلمذ نمود. در سال ۱۳۷۲هق درمیان صدها متعلم ممتاز شناخته شد و فارغ التحصیل شد.

در سال۱۳۷۳هق پدرش عازم سفر حج گردید و در اثر بیماری در مدینه از دنیا رفت و در همانجا دفن شد و مردم منطقه مولوی روانبد را به عنوان جانشین مذهبی خود انتخاب کردند.

مولوی روانبد شاعر معروف معاصردر بلوچستان بود. او از جمله علوم دیگر در علم عروض، بدیع و بیان نیز تسلط داشت. مولانا روانبد دانستن علم عروض و بدیع را برای هر شاعری لازم می دانست.

مولانا روانبد، شاعر و امام جمعه و مدیر مدرسه دینی تعلیم القرآن پیشین، در سن ۶۳ سالگی روز یکشنبه ۲۳ ذیحجه سال ۱۴۰۸ هق در قطر درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.
مولانا روانبد در اواخر عمر بیشتر به تصنیف و تالیف کتاب روی آورد که آثار باقی مانده از او عبارتند از:

ترازوی قلم
تجوید النحو
النهر الفائض
قطعات الذهب فی قواعد المذهب
نثر الفراید فی شرح نظم القواعد و الفواید
قطوف دانیه فی انواع ثمانیه
النهر الصافی فی العروض والقوافی
مجموعه فتاوی
مجموعه غزلیات و قصاید فارسی و عربی
مجموعه غزلیات بلوچی.  / محمد مهدیزاده

یادی از اقبال

دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش

"علامه اقبال لاهوری"     /   عبدالستار جمشیدزهی

غزلی از خاقانی

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها

بر باد شده در سر سودای تو سرها

در گلشن امید به شاخ شجر من

گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها

ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها

وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها

آلوده به خونابهٔ هجر تو روان‌ها

پالوده ز اندیشهٔ وصل تو جگرها

وی مهرهٔ امید مرا زخم زمانه

در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها

کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم

بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها

خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت

از بیخبری او به جهان رفت خبرها   /   اسما شهنوازی